نامه هایی از دوست

نامه ی یک آشنا؛

رویای زندگی تنها خواهر فرشته ی لیمویی رنگ آسمان

 

 

گفتم: سلام مانائیل، امشب ستاره بارونه

گفتی: اما بی تو مهتاب در زیر مخمل ابرها است!

گفتم: دلتنگم!

گفتی: ببین! راز عشق در همینه... در نفس جدایی در تنهایی کوهستان با تک گل زردی بر روی دشت.

گفتی: بیا عهدی کنیم و یک روز با شمشیری از صدای پای برگ و بوی خرمن گندمزار و عطر گل یاس به جنگ ریشه ی جدایی بریم و این ریشه رو از خاک بدر کنیم.

گفتم: مانائیل! تو با جدایی از مریم بانو سالها است که گریستی اما مریم بانو همیشه در کنار تو است، همیشه در یاد و خاطره ی تو، در انتهای قلب توست، پس جدایی نه یعنی فراموشی!

گفتی: ببین! آواز یأس آور شب چقدر تنها است. حالا بی صدا تنهاتره. نمی خوای از اینهمه خستگی، خستگی و تنهایی کم کنی؟

گفتم: چشماتو ببند... چشماتو ببند بعد به آسمون دلت نگاه کن، پر از پرنده است. پر از ستاره است، پر از رؤیاست، پر از عشقه... عشق همون ماهی ته دریا که گاهی به روی آب می اد و از جلبکهای سبز تکه ای جدا می کنه و دوباره میره ته آب.

گفتی: من با صفای عشق مانائیل مریم بانو رو شناختم. من از رخوت خیس بوی علفهای هرز در یک باغ بزرگ معنی سیب رو فهمیدم. من در اوج انتظار تو رو پیدا کردم. در وادی لحظه های پرتنش زندگی به آرامش لطف خدا رسیدم.

گفتم: بیا...بیا...بیا می دونم گاهی حس می کنی در یک لحظه ی ناب دلت می خواد اشک شده باشی و از گوشه ی چشمی بباری. گاهی هم، سایه بشی و از خودت فرار کنی.

گفتی: تو فرار کردی؟ گم شدی؟ تو کدوم باور غربت رفتی و در پی خودت، خودت رو از یاد بردی؟

گفتم: نه! گم نشدم. فقط یه ذره فراموش شدم. فقط کسی یادش نمی یاد تو یه قفس کوچیک طلایی، یه پرنده ی کوچکتری تشنشه، گرسنس. دلش یه قطره ی شبنم روی یک باغچه ی تازه به بار نشسته می خواد به گندمهای زرد طلایی در یک گندمزار بزرگ نوک بزنه. آدما وقتی می خوان از جدائیها، دلتنگیها رها شن یه گوشه ای خلوت می کنن و با یه نفر حرف می زنن. کسی که همه چیز رو می دونه از همون نقطه ی پرغصه خبر داره. بعد وقتی که تمام روزهای تنهایی رو درد دل کردن می بینن پهنای صورتشون پر از اشک شده. بغضی نبود، حوصله ی گریه ای نبود، تنها یک درد دل ساده بود.

گفتی: اشک از پس درد گلو می یاد. اشک از ته دل می یاد. برای خالی شدنِ بارِ دل.

گفتم: اگه خدا صدجور خنده رو می آفرید اما رسم گریه نبود زندگی اصلا معنایی نداشت. شادی قشنگه، اما بدون غم معنایی نداره.

گفتی: پس گریه کن... گریه کن تا رها بشی.

گفتم: لحظه های گریه ام در اون نقطه... در اون نقطه ی خلوتیه که خدا می یاد و دست نوازشی به سرم می کشه و اصلا سرزنشم نمی کنه. اون تنها کسیه که بی هیچ چشمداشتی بارون محبتشو بر سرمون جاری می کنه و حرفامو به گوش جون می خره. مباد که روزی این همه محبت رو از یاد ببریم.

 

 مهران دوستی

تاریخ نگارش و اجراء 7/ 6/ 1378، برنامه ی "تابستان، نه شب، ما هم سلام"

/ 2 نظر / 38 بازدید
علی دانش پژوه

سرکار خانم طبسی با عرض سلام و ادب ممنون که به یاد بنده بودید، یک جزء رو برای من ثبت کنید ثوابش رو هدیه می کنم به همه سالارمردانی که مردانه برای این خاک و سرزمین جنگیدند، از حکونت هخامنش تا به امروز، سربازانی بوده اند که برای عزت و استقلال ایران جان خود رو فدا کردند، ثواب ختم یک جزء رو هدیه می کنم به این عزیزان، خاصه 175 ماهی دست و پا بسته.... با سپاس دانش پژوه