مهر و ماه
 
قالب وبلاگ

 

 

بذار آهسته بگم تا کاشیهای زیبای اصفهان هم نشنوند.

دلم برای گیسوان کودکیم تنگ شده است؛ شبها برای پیراهنم قصه می گم، با کفشهام درد دل می کنم، برای انگشتهام شعر می گم، به جورابام لبخند می زنم و گاهی دوست دارم در کوچه های ماه به دنبال تو بگردم.

بذار آهسته بگم تا شمعدونی های روی طاقچه ی اتاقتم نشنون؛ من دیروز دوباره به یاد تو افتادم، روبروی خودم ایستادم، قلبم رو صدا کردم، جوابی نشنیدم، چشمهامو نشناختم، اشکهامو به جا نیاوردم.

وقتی نام تو بر زبانم نشست، چند پرنده ی شاداب از پنجره به اتاق من اومدن و روی آینه نشستند. عطر تو منو به هفت سالگی به دوران کودکی برد.

ای خدا... ای خدا بی تو این اتاق و این برنامه چقدر دلگیره. بی تو هوای دفترچه خاطراتم بارانیه. بی تو جنگلهای شمال و کوه بیستون صفایی نداره. بی تو پروانه ها قشنگ نیستند و گریه ی شمعها منو ذوب نمی کنه.

دوست دارم هر روز پنج بار پنجره ی روحم رو به سوی تو باز کنم و عاشقانه با تو حرف بزنم. دوست دارم فقط با تو گفتگو کنم... با تو. علفها و زنجره ها به من گفتند تو دروازه ی مهربونیتو به روی گناهکارترین صداها هم نمی بندی، تو همه رو دوست داری.

دوست دارم نماز پرستوها،درختان و کوهها رو ببینم و در نماز جماعت کوهها حاضر بشم. وقتی دلم تنها می شه فقط با یاد توئه که پر می شه.

همیشه دوست دارم زیر سایبانی از ابر بشینم، و به بارون تو خیره بشم، باران عشق بارانی که عطر خوب تو رو در زمین و در دلم جاری می کنه... آب و ستاره ها...

وقتی تو هستی بر بام خونه ها زندگی می باره. فقط تو هستی که هرشب دعاهای ما رو می شنوی... هرشب... هر شب به یاد ما هستی. به یاد آدمهایی که دارن دعا می کنن. بازم امشب برام دعا کن...

متن و اجرا: مهران دوستی

 

برای شنیدن فایل صوتی متن فوق روی تصویر زیر کلیک کنید.

[ جمعه ٢٧ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ٩:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مریم السادات طبسی ] [ نظرات () ]

عکس از مهران دوستی، کاسل آلمان، فروردین 94

چشمانت را ببند. دنیا را با دلت ببین. زیباست؛ در لحظه ای که زندگی می کنی...

 

عکس از مهران دوستی، کاسل آلمان، فروردین 94

حالا چشمانت را باز کن. پرواز را یاد بگیر؛ در ساعتی که زندگی می کنی...

 

عکس از مهران دوستی، کاسل آلمان، فروردین 94

می خندم به دنیا. لبخند می زنم به شادیها و غمها؛ در ساعتی که زندگی می کنم...

 

عکس از مهران دوستی، کاسل آلمان، فروردین 94

به ستایش آب و درخت و زندگی نشسته ام. سایه ای مهربان را میهمانم؛ در ساعتی که زندگی می کنم...

 

عکس از مهران دوستی، کاسل آلمان، فروردین 94

نور را دوست دارم... یار نازنینم در نور مرا مواظب است در ساعتی که زندگی می کنم...

 

 


پاورقی:

از زندگی، نور و نیایش و پرواز می گوید در ساعتی که زندگی می کند... شاید باور کردنش سخت باشد که این عبارات و تصاویر را مهران دوستی دو ماه قبل از کوچ ابدی اش در سفری به آلمان و دیدار از شهر کاسل به نگارش درآورده و ثبت کرده باشد.

البته تا آنجا که مهران دوستی را می شناسم، نگاه او به زندگی همینگونه بود. نگاهی به زندگی و در عین حال نیم نگاهی به پرواز.

مهران دوستی از آن آدمها بود که زندگی و لحظه لحظه اش را ارج می نهاد و با اینحال می دانست این زندگی بسیار کوتاه است و تا نگاه می کنی وقت رفتن می شود. تمامی دلنوشته های او در طول سالها اجرای رادیویی اش مملو از همین کلیدواژه ها است.

امیدوارم روح مهران دوستی قرین رحمت پروردگار باشد چرا که زبانش در رادیو همواره به برشمردن نعمات خداوند و مهربانی اش می چرخید و شک ندارم که خداوند نیز از چشمه ی بی انتهای فضل و رحمت خویش او را سیراب خواهد کرد.

مهران عزیز مرا ببخش که مجبور شدم این عکسها را بدون اجازه ات از صفحه ی اینستاگرامت بردارم. می دانم راضی هستی چون در طول تمامی این سالهای طولانی آشنایی، هرگاه از تو درخواستی می کردم با مهربانی آن را اجابت می کردی. روح بزرگت با بزرگان محشور باد.

[ جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مریم السادات طبسی ] [ نظرات () ]

 

 

گوارایتان باد طعم شیرین بندگی...


 

[ پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مریم السادات طبسی ] [ نظرات () ]

 

ننه ش می گفت بُواش قنداقه شو دید
رو بازوش دس کشید مثل همیشه
می گف دِستاش مثه بال نِهنگه
گمونم ایی پسر غواص میشه

نـنه ش میگف: همه ش نزدیک شط بود
می ترسیدُم که دور شه از کنارُم
به مو می گف: نِنه! می خوام بزرگ شم
برُم سی لیلا "مرواری" بیارُم

ننه ش می گف: نمی خواستُم بره شط
می دیدُم هی تو قلبُم التهابه
یه روز اومد بهم گف: بِل برُم شط
نفس، مو بیشتر از جاسم تو آبه

زد و نامردای بعثی رسیدن
مثه خرچنگ افتادن تو کارون
کِهورا سوختن، نخلا شکستن
تموم شهر شد غرقابه ی خون

نِنه ش می گفت روزی که داشت می رفت
پسین بود؟ صبح بود؟ یادُم نمیاد
مو گفتُم: بچه ای! لبخند زد، گفت:
دفاع از شط شناسنامه نمی خواد

رِفیقاش می گن از وقتی که اومد
تو چشماش یه غرور خاص بوده
به فرمانده ش می گفته: بِل برُم شط
ماها هف پشتمون غواص بوده

نِنه ش می گف جوون برگ سِدرُم
مثه مرغابیای خسته برگشت
شبی که کربلای چار لو رفت
یه گردان زد به خط یه دسته برگشت

نِنه ش می گفت چشام به در سیا شد
دوایْ زخم نمک سودُم نِیومد
مسلمونا دلم می سوزه از داغ
جوونُم، دلبرُم، رودُم نیومد

عشیره میگن از وقتی که گم شد
یه خنده رو لب باباش نیومد
تا از موجا جنازه پس بگیره
شبای ساحلو دمام می زد

یه گردان اومده با دست بسته
دوباره شهر غرق یاس می شه
ننه ش بندا رو وامی کرد،باباش گف:
مو گفتُم ایی پسر غواص میشه...


#حامد_عسگری

 

 

وقتی در سریال آژانس شیشه ای حاج کاظم می گوید: "می دونی وقتی گردان بره دسته برگرده یعنی چی؟ دسته بره نفر برگرده یعنی چی؟..." اعتراف می کنم نمی فهمیدم. هرچند که دایی عزیز خودم هم مفقود الاثر اروند رود است در عملیات کربلای پنج...

حالا کمی بهتر فهمیده ام... می توانی با این ماهیهای در خون تپیده ی اسیر در بند به آن سالها سفر کنی...

به سالهای خون و حماسه...

به کربلای چهار... آه که چقدر درناک است وقتی تجسم می کنی عملیاتی لو برود و پرستوهای میهنت در چنگال کرکسها اسیر شوند. آه عزیزان وطن... فرزندان وطن... چه کسی جرأت کرد دستان و پاهای شما را ببندد؟ چگونه از مولایتان شرم نکرد؟ چگونه از خدا نترسید؟ نمی دانست که خداوند بزرگترین انتقام گیرنده است و دیری نخواهد پایید که کاخ ستمتان را بر سر شما و اربابانتان ویران خواهد کرد؟

فرزندان وطنم حالا پس از سی سال انتظار به وطن خوش آمدید. وطن عجیب تشنه ی دیدارتان بود. وطن عجیب تشنه ی در آغوش گرفتنتان بود.

ما را هم دعا کنید...

 

پ.ن: آقای علی دانش پژوه از دوستان عزیزم و یکی از شرکت کنندگان در ختم قرآن امسال، ختم قرآن امسال خود را تقدیم این 175 پرستوی بال بسته نموند...

نثار روح شهدای وطن صلوات...

 

[ چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ مریم السادات طبسی ] [ نظرات () ]

نامه ی یک آشنا؛

رویای زندگی تنها خواهر فرشته ی لیمویی رنگ آسمان

 

 

گفتم: سلام مانائیل، امشب ستاره بارونه

گفتی: اما بی تو مهتاب در زیر مخمل ابرها است!

گفتم: دلتنگم!

گفتی: ببین! راز عشق در همینه... در نفس جدایی در تنهایی کوهستان با تک گل زردی بر روی دشت.

گفتی: بیا عهدی کنیم و یک روز با شمشیری از صدای پای برگ و بوی خرمن گندمزار و عطر گل یاس به جنگ ریشه ی جدایی بریم و این ریشه رو از خاک بدر کنیم.

گفتم: مانائیل! تو با جدایی از مریم بانو سالها است که گریستی اما مریم بانو همیشه در کنار تو است، همیشه در یاد و خاطره ی تو، در انتهای قلب توست، پس جدایی نه یعنی فراموشی!

گفتی: ببین! آواز یأس آور شب چقدر تنها است. حالا بی صدا تنهاتره. نمی خوای از اینهمه خستگی، خستگی و تنهایی کم کنی؟

گفتم: چشماتو ببند... چشماتو ببند بعد به آسمون دلت نگاه کن، پر از پرنده است. پر از ستاره است، پر از رؤیاست، پر از عشقه... عشق همون ماهی ته دریا که گاهی به روی آب می اد و از جلبکهای سبز تکه ای جدا می کنه و دوباره میره ته آب.

گفتی: من با صفای عشق مانائیل مریم بانو رو شناختم. من از رخوت خیس بوی علفهای هرز در یک باغ بزرگ معنی سیب رو فهمیدم. من در اوج انتظار تو رو پیدا کردم. در وادی لحظه های پرتنش زندگی به آرامش لطف خدا رسیدم.

گفتم: بیا...بیا...بیا می دونم گاهی حس می کنی در یک لحظه ی ناب دلت می خواد اشک شده باشی و از گوشه ی چشمی بباری. گاهی هم، سایه بشی و از خودت فرار کنی.

گفتی: تو فرار کردی؟ گم شدی؟ تو کدوم باور غربت رفتی و در پی خودت، خودت رو از یاد بردی؟

گفتم: نه! گم نشدم. فقط یه ذره فراموش شدم. فقط کسی یادش نمی یاد تو یه قفس کوچیک طلایی، یه پرنده ی کوچکتری تشنشه، گرسنس. دلش یه قطره ی شبنم روی یک باغچه ی تازه به بار نشسته می خواد به گندمهای زرد طلایی در یک گندمزار بزرگ نوک بزنه. آدما وقتی می خوان از جدائیها، دلتنگیها رها شن یه گوشه ای خلوت می کنن و با یه نفر حرف می زنن. کسی که همه چیز رو می دونه از همون نقطه ی پرغصه خبر داره. بعد وقتی که تمام روزهای تنهایی رو درد دل کردن می بینن پهنای صورتشون پر از اشک شده. بغضی نبود، حوصله ی گریه ای نبود، تنها یک درد دل ساده بود.

گفتی: اشک از پس درد گلو می یاد. اشک از ته دل می یاد. برای خالی شدنِ بارِ دل.

گفتم: اگه خدا صدجور خنده رو می آفرید اما رسم گریه نبود زندگی اصلا معنایی نداشت. شادی قشنگه، اما بدون غم معنایی نداره.

گفتی: پس گریه کن... گریه کن تا رها بشی.

گفتم: لحظه های گریه ام در اون نقطه... در اون نقطه ی خلوتیه که خدا می یاد و دست نوازشی به سرم می کشه و اصلا سرزنشم نمی کنه. اون تنها کسیه که بی هیچ چشمداشتی بارون محبتشو بر سرمون جاری می کنه و حرفامو به گوش جون می خره. مباد که روزی این همه محبت رو از یاد ببریم.

 

 مهران دوستی

تاریخ نگارش و اجراء 7/ 6/ 1378، برنامه ی "تابستان، نه شب، ما هم سلام"

[ یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مریم السادات طبسی ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

مهران دوستی را با مجله ی بامدادی شناختم سال 1377. بهترین برنامه ی صبحگاهی که تا کنون از رادیو شنیده ام که پنج سال (از سال 75 تا 80) هر روز هفت صبح به صورت زنده بر روی آنتن شبکه ی جوان می رفت.

همان ابتدا نحوه ی اجرا و صدای خاص او مرا جذب برنامه کرد. برنامه ای از گروه اجتماعی که به مسائل مختلف اجتماعی می پرداخت. آنونس آغازین برنامه با آن انرژی خاصی که در آن نهفته بود و سلامهای پر انرژی مهران صبحی شاد و پر انرژی را برای تمام کسانی که با این برنامه صبح را آغاز می کردند به ارمغان می آورد.

خداحافظی ویژه و خاص مهران دوستی در این برنامه علت دیگر جذب من به این برنامه شد:

قربون شما ملت ایران

قربون شما جوونای ایرانی

یا علی مدد خداحافظ

 

به زودی دریافتم این همان صدای آشنایی است که بارها بارها شنیده بودم... در اطلاعیه های ارتش هنگام جنگ با آن مارش پیروزی معروف، گزارش هفتگی، سینما 2 و... اصلا دو سال پیش از آن، یک فیلم کلاسیک از سینما 2 به نام "ملوان دلاور" با بازی اسپنسر تریسی ضبط کرده بودم که نقد و بررسی و معرفی فیلمسازش با صدای او بود. آن فیلم را خیلی دوست داشتم. بخش معرفی فیلمسازش را نیز. آنقدر آن صدا جادویی بود که بی اختیار دوست داشتی حرف بزند و تو بشنوی...

آری. به زودی فهمیدم این همان صدا است. همان صدای مخملی و دلپذیر. و اینگونه رادیو جزئی بسیار مهم از زندگیم شد. جزئی که برنامه ریزی های مهم زندگیم را بر آن بنا نهادم و مهران دوستی گویی عضوی از خانواده ام. آخر شما صدای خواهر و برادر و پدر و مادرتان را هم هر روز نمی شنوید. صدایی که هر روز با یک گیرنده ی کوچک به خانه ی ما می آمد و عطر عشق، امید، زندگی و... را به هوا می پراکند.

از آنجا که بیشتر بچه های ارتباطات طرح های پژوهشی خود را حول محور روزنامه نگاری متمرکز می کنند، وقتی استاد راهنمایم دکتر افخمی (از اساتید برجسته ی علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی) موضوع پایان نامه ام را خواند و شاهد زحماتم برای آن طرح پژوهشی شد از من پرسید؟ "مگر برای رادیو کار می کنی که چنین موضوعی سخت را برگزیده ای؟" من پاسخ دادم "خیر!" تعجب کرد و گفت: "همینطوری؟! برای رضای خدا؟" خندیدم و گفتم: "به رادیو علاقه مندم!" و خود بهتر می دانستم علت اصلی این علاقه چیست.

و من از پایان نامه ام با حضور دکتر افخمی (استاد راهنما)، دکتر خانیکی (استاد مشاور) و دکتر مسعودی (استاد داور) با بالاترین نمره دفاع کردم.

 

حالا آن صدا برای همیشه خاموش شده است...

کارشناسان رسانه می دانند که رادیو در تقسیم بندی های رسانه ها، بر خلاف تلویزیون یک رسانه ی گرم است. گرم است چون تخیل آدمی را به جوشش در می آورد... گرم است چون می توانی در حین انجام کارهای دیگر، رادیو و هم گوش دهی... گرم است چون احساس همذات پنداری بیشتری با شخصیتهای رادیویی می کنی.

 

مصداق بارز گرم بودن رادیو، مهران دوستی بود. مردی که سالها سوار بر امواج به خانه های شنوندگانش می رفت و مانند خود آنها با آنها سخن می گفت. گوینده ای که برای شنوندگانش احترام بسیاری قائل بود و هر چقدر مهمانان برنامه اش از اقشار پایین تر جامعه بودند با آنان افتاده تر و پرکرنش تر سخن می گفت و چنان صمیمی با آنان به گفتگو می نشست که آنان را به سرعت با خود همراه و همدل می نمود. برعکس، در برابر مسئولین بسیار قاطع، پرسشگر و مطالبه کننده.

وقتی با خود میوه به استودیو می آورد با صمیمت فراوان به شنونده ها می گفت اجازه بدهید یک سیب بخورم و صدای خش خش کیسه نایلونش به گوش می رسید و گازی که به سیب می زد و آنگاه از فواید میوه و سیب می گفت.

وقتی تشنه می شد می گفت اجازه بدهید آب بخورم و آنگاه صدای ریختن آب در لیوان به گوش می رسید و...

مردمان این سوی رادیو با مهران دوستی زندگی می کردند. با او می خندیدند، با او گریه می کردند و با جادوی خیال به سرزمینهای ناشناخته ی رویا سفر می کردند. مهران دوستی یک انسان تکرار نشدنی در رسانه است و بی جهت نیست که طرفداران و شنوندگان او اینچنین از فقدانش بسوزند.

هیچ گوینده ای تا کنون همه ی قابلیتهای او را به یکجا نداشته است. اجرای همزمان برنامه ها در زمینه های مختلف، اعم از سیاسی، تاریخی، مذهبی، حماسی، شاعرانه، علمی و... و در عین حال محاوره ای به بهترین شکل، از ویژگیهای منحصر به فرد اوست که شاید سالهای سال طول بکشد تا گوینده ای با این ویژگیها متولد شود.

وی در سال 1378 برای اولین بار برنامه ی "تابستان، نه شب، ما هم سلام" را به مدد همین ویژگی منحصر به فردش به شیوه ی MC یا مستر کنترل در شبکه ی جوان رادیوی ایران اجرا کرد؛ یعنی مجری مرکزی. این برنامه، مادر برنامه های دیگر او در رادیو جوان از جمله "پاییزان" "هزار پنجره"، "نشانی" و "کافه رادیو" شد.

 

متاسفانه این صدای زیبا که مظهر زیبایی خداوند بود، به ناگاه در تاریخ دوم خرداد 1394 یعنی حدود بیست روز پیش در سن 58 سالگی برای همیشه خاموش شد و داغی بر دل مردمی گذارد که سالهای سال با صدای او زندگی کرده بودند؛ داغی که به این زودیها التیام نخواهد یافت.

و اینگونه رادیوی ایران یتیم شد...

 

من ختم قرآن امسال خویش در ایام ماه رحمت الهی را به طور ویژه به مهران دوستی تقدیم می کنم. مردی که سالها سوار بر امواج مخملی صدای او ادبیات، هنر، فرهنگ و شاعرانه های سرزمینم را پیموده ام؛

باشد تا بتوانم دین خویش را به این هنرمند بزرگ عرصه ی رسانه ادا کرده باشم.

روحش شاد و یادش گرامی باد...

 

پ. ن: در پستهای بعدی بخشی از متون نوشته و اجرا شده از مهران دوستی را خواهم نوشت.

[ شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ] [ مریم السادات طبسی ] [ نظرات () ]

 

دوستان عزیزم

طبق سالهای گذشته ختم قرآن رو بر اساس جدولی که در زیر ارائه خواهد شد انجام خواهیم داد.

مثل سال گذشته دوستانی که در ختم قرآن شرکت می کنند می توانند ختم قرآن خود را به عزیزان و دوستان به خصوص کسانی که در دنیای حق هستند تقدیم نمایند و اگر خاطره و یا ذکر خیری از آن عزیز دارند اینجا به اشتراک بگذارند تا آن عزیز در این امر روحانی دخیلی گردیده و سایر دوستان نیز با فاتحه و صلوات خود هدیه ای به روح آن عزیز تقدیم نمایند.

 

اما من یکبار دیگه برای کسانیکه امسال برای اولین بار به جمع ما می پیوندند توضیح بدم که

  1. هرکسی یه جزء رو برای روز اول ماه رمضان انتخاب می کنه و نامش در اون روز ثبت می شه (در مجموع سی نفر در این ختم قرآن شرکت می کنند)
  2. از اون جزء انتخابی شروع می کنه و روزهای بعد جزء بعدی رو می خونه. مثلا کسی که جزء انتخابیش، جزء سوم هست، روز اول ماه رمضان جزء سوم رو می خونه، روز دوم ماه رمضون جزء چهارم و الی آخ تا. روز سی ام ماه رمضون که باید جزء دوم رو بخونه و اینطور قرآن رو ختم می کنه
  3. چون سی نفر به صورت گردشی هرروز جزء خوانی می کنند هر روز یک دور قرآن ختم می شه.
  4. هر جزء رو به توسل به یک بزرگوار اختصاص دادیم. به این شکل هر روز هر کسی جزء مربوط به اون بزرگوار رو می خونه خودش می دونه و ارتباط معنویش با اون بزرگوار...

پس دوستان عزیز جزء خوانی هر روز در ماه مبارک ادامه دارد و دوستان تصور نکنند تنها وظیفه ی خواندن جزئی را بر عهده دارند که در این جدول برگزیده اند؛ بلکه جزء انتخابی اولین جزء دوستان است که در روزهای بعد خواندن جزء های بعدی تکلیف کسانی است که در این برنامه شرکت می کنند که پس از سی روز یک قرآن را ختم خواهند کرد.

 

جزء اول   تقدیم توسل به پیامبر مهربانی (ص)  امیر حسین مرادی
جزء دوم   تقدیم و توسل به مولای متقیان (ع)  محیا سادات
جزء سوم   تقدیم و توسل به بانوی آب (س) زهرا سادات (دوستم) 
جزء چهارم   تقدیم و توسل به کریم اهل بیت (ع) بدر السادات
جزء پنجم   تقدیم و توسل به حضرت مهر (ع) کربلایی حسنا
جزء ششم  

تقدیم و توسل به سید ساجدان (ع)

نسترن دوست محیا سادات
جزء هفتم   تقدیم و توسل به شکافنده ی علوم (ع) مریم (دوستم)
جزء هشتم   تقدیم و توسل به موسس فقه جعفری (ع) مژده (دوستم)
جزء نهم  

تقدیم و توسل به فرو برنده ی خشم، موسی ابن جعفر (ع)

اعظم سادات
جزء دهم  

تقدیم و توسل به ضامن آهو (ع)

سارا
جزء یازدهم   تقدیم و توسل به جوانترین امام؛ محمد بن علی (ع)  سارا
جزء دوازدهم  

تقدیم و توسل به امام علی النقی (ع)

امین مهدی نیا
جزء سیزدهم   تقدیم و توسل به امام در اسارت، حسن بن علی (ع) عمه زهرا
جزء چهاردهم   تقدیم و توسل به ماه پنهان (ع) کیمیا
جزء پانزدهم   تقدیم و توسل به حضرت ماه (ع) علی اکبر طبسی
جزء شانزدهم   تقدیم و توسل به عمه ی سادات (ع) الهه
جزء هفدهم   تقدیم و توسل به بانو ام کلثوم (ع) زهرا شنوایی (دخترعمه)
جزء هجدهم   تقدیم و توسل به حضرت علی اکبر (ع) مریم سادات (دخترعمه)
جزء نوزدهم   تقدیم و توسل به حضرت قاسم (ع) محمد دهداری
جزء بیستم   تقدیم و توسل به عبدالله ابن حسن (ع) عمه انسیه
جزء بیست و یکم   تقدیم و توسل به حضرت رقیه (ع) فاطمه دهداری
جزء بیست و دوم   تقدیم و توسل به حضرت علی اضغر (ع)
هاله خواهر محیا سادات
جزء بیست و سوم   تقدیم و توسل به خانمها رباب، لیلا و شهربانو
 طوطیا
جزء بیست و چهارم   تقدیم و توسل به جناب حر (درود خدا بر او باد)
علی دانش پژوه
جزء بیست و پنجم  

تقدیم و توسل به جناب وهب نصرانی، مادر و همسرش

محمد شنوایی
جزء بیست و ششم   تقدیم و توسل به حضرت شاهچراغ، حضرت سید علاء الدین، حضرت سید ابراهیم فرزندان شهید موسی ابن جعفر (ع) شبنم 
جزء بیست و هفتم   تقدیم و توسل به جناب حمزه سیدالشهدا، جناب ابوطالب، مالک اشتر، بلال، سلمان، مقداد، عمار یاسر و میثم تمار آسیه
جزء بیست و هشتم   تقدیم و توسل به حضرت خدیجه (س)، بانو ام البنین (ع) حضرت معصومه، نرجس خاتون و پدر و مادر رسول اکرم (ص) حمیده 
جزء بیست و نهم   تقدیم و توسل به جناب مختار و همسر شهیدش اعظم
جزء سی ام   قدیم و توسل به شهدای کریلا و شهدای هشت سال جنگ تحمیلی محمود رضا-ن
[ دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٧:٤٧ ‎ق.ظ ] [ مریم السادات طبسی ] [ نظرات () ]

سلام به دوستان عزیز بالاخص دوستان مختارنامه ای

به ماه رحمت نزدیک می شویم و اگر عمری باقی بود امسال را برآنیم تا در ختم قرآن دیگری شرکت کنیم.

متاسفانه به علت اشکالاتی که در بلاگفا پیش آمد دسترسی من به وبلاگ قبلی ام مسدود شده و بنابراین با ایجاد وبلاگی جدید هماهنگی های ختم قرآن را به این وب منتقل کرده ام.

امید است که با حضور فعال شما در این گردهمایی معنوی بتوانیم از مواهب این ماه عزیز هر چه بیشتر استفاده کرده و روح و جانمان را در چشمه ی رحمت الهی بشوییم.

[ دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٧:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مریم السادات طبسی ] [ نظرات () ]
........

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب